پاپاراتزی یا داستان طلوع خورشیدی ناموفق

     

« - وقتی دولت اجازه نمی دهد حرف بزنید، چه کار می کنید؟

:  ساکت می نشینیم و برای نابود کردن دولت نقشه می کشیم.» 1

 

مثل زنی که بچّه ی مرده اش را به دنیا آورده، خسته ام!

این روزها که مثل کودکان پس از جنگ، بی اعتماد در خیابان ها می گردیم، به چیزهای زیادی فکر می کنم. اغلب به چیزهای قشنگی که نیست!

گاهی هم به برقی که ته چشم آدم های اطرافم می بینم. امیدهای کوچکی مثل یک نخ سبز گره زده به درخت.

فکر می کنم در تمام اتفاقات تلخ گذشته و هنوز نیامده، یک اتفاق خوب دارد می افتد، بین دست هایمان. که هی محکم تر می گیریمشان. که هی پا به پا تر می شویم. که هی هم را بیشتر می بینیم.

 

«در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگ ها و تصاویر

وارونه معکوس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره های وقیح فواحش

یک هاله ی مقدّس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت» 2

 

این روزها که خیالم از کنکور ارشد راحت تر شده، به چیزهای زیادی فکر می کنم. اغلب به چیزهای قشنگی که هست!

هر روز خودم را توی کتاب ها و فیلم ها غرق می کنم و زیر آب با شخصیت های خیس و بی وزن یکی می شوم. بعد شعرهایم را یکی یکی زیر آفتاب پهن می کنم.

تنها همین آرامش های کوچک است که زندگی تکراری و دایره وارمان را ادامه می دهد.

 

«البته می خواهید حقیقت را بدانید. می خواهید حاصل دو دو تا را بدانید. اما الزاماً چهارتا نمی شود. دو دوتا مساوی با صدای بیرون پنجره است. دو دوتا مساوی باد است .پرنده ی زنده همانی نبوده که استخوان های خشکیده اش نشان می دهد.» 3

 

این روزها که حال خبرها خوب نیست، به رویا ها و خاطرات فکر می کنم. اغلب به چیزهای قشنگی که بود!

و مطمئن می شوم اگر دوباره به دنیا بیایم بدون اینکه 19 سال زندگی ام را تلف کنم، یکراست می آیم سراغ تو!

شعر

 

و امّا شعر:

«مستزادی پست مدرن!» برای آنها که ماه هاست از من شعری تازه می خواهند:

 

گل گفت که هنگامه ی مرغان سحر چیست؟

این انجمن آراسته بالای شجر چیست؟

این زیر و زبر چیست؟

پایان نظر چیست؟

خار گل تر چیست؟

تو کیستی و من کی ام این صحبت ما چیست؟

بر شاخ من این طایرک نغمه سرا چیست؟

مقصود نوا چیست؟

مطلوب صبا چیست؟

این کهنه سرا چیست؟

گفتم همه هیچ است، در این خواب کسی نیست

بیهوده در این دُوری و فریادرسی نیست

پیشی و پسی نیست

حتی قفسی نیست

دیگر نفسی نیست

جز مردنمان حادثه ی خوب تری نیست

از نقطه ی نورانی فردا اثری نیست

در قصّه پری! نیست

اصلا ً خبری نیست

جز دربه دری نیست

مقصود من و پرسش تو یکسره پوچ است

پایان ره ِ رفته به بن بستی کوچه است

غم مثل کلوچه است!

دستان تو نوچ است!!!

چشمان تو لوچ است؟!

نه! کج شده هر راست در این همزن ِ اسقاط!

دنیا شده مثل ِ وسط ِ خالی ِ «دونات»!!

له زیر دو تا پات

من ماتم و تو مات

در جمله ی ابیات

حیرت زده ام از تو و این جزء گرایی

تأویل پذیری زبان، چندصدایی

این چون و چرایی

هم شیوه ی مایی!

اصلا ً تو کجایی؟

از باغ برو ریشه ی خود را بکن از خاک

از لفظ و قلم حرف زدن، «شعر طربناک»

از «پیرهن چاک»

از «دیده ی ناپاک»

بس کن همه را...

Fuck!

 

«شانس آوردی که عشق چشم هایت را کور کرد. وگرنه مجبور بودی واقعیات کثیف زندگی را ببینی!» 4

مبارزات مدنی را فراموش نکنیم. «همین فردا بود» را فراموش نکنیم .پشت بام ها و خیابان ها را فراموش نکنیم . تا برای «زندگی» صفت های خوب بسازیم!

تا بعد...

 

میان متن ها:

عنوان پست: نمایشنامه ای از ماتئی ویسنی یک

1 و 4- «کوتوله ها و درازها» کتاب مصوّری از ابراهیم نبوی و رضا عابدینی (این کتاب پس از یک بار انتشار توقیف شد و اگر بدون سانسورش را پیدا کردید حتماً بخرید!!!)

2- «آیه های زمینی» شعری از کتاب تولدی دیگر. فروغ فرخزاد

3- «آدمکش کور» رمانی از مارگارت اتوود. ترجمه شهین آسایش

 

بعدالتحریر:

بعد از حوادث ناگواری که اتفاق افتاد، استاد عزیزم «دکتر سید مهدی موسوی» به همراه تعدادی از روشنفکران و هنرمندان با نشر بیانیه هایی، روزه ی هنری خود را اعلام و در دفاع از مردم بی گناه و آزادی اندیشه، سکوت سیاسی کردند. مطمئنا این اقدام برای رساندن پیام مردم به صاحبان قدرت، مفید فایده است و در طول تاریخ نیز مثل آن را بارها دیده ایم. اما در این وسط شاید ما تا مدت ها از شنیدن، دیدن و خواندن آثار این هنرمندان محروم شویم که مطمئنم کسی این را دوست ندارد.

پس از بسته شدن وبلاگ آقای موسوی، سایت ادبی-هنری موفق «آدم برفی ها» که با ساختاری جدید به فعالیت ادامه می دهد تعدادی از رباعی های ایشان را در صفحه اول قرار داد. سپس «نفیس کریمی» عزیز، عاشقانه ی زیبایی از دکتر را در وبلاگ خود قرار داد. اما من می خواهم در اینجا جدیدترین شعر ایشان را که همگام با مردم و با تقدیمیه ای به شهدای روزهای اخیر سروده شده در وبلاگ بگذارم. این شعر شاید در فضای غزل های پست مدرن او نباشد اما با وجود موضوعی بودن و اشارات سیاسی، از اتفاق های زیبای شاعرانه و طنز تلخ همیشگی ایشان خالی نیست. با هم با گریه می خوانیم:

 

آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند

نوشابه ها از مشکی ِ کشتار مسمومند

فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»

در دادگاهی که همه از پیش محکومند!

آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است

ایران ما گربه ست امّا موش بسیار است!

خسته شده دنیا از این آواز تکراری

خاموش شو! در جوب ها! یا زیرسیگاری

از رادیو خاموش کن امواج صافت را

که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را

با من کتک می خوردی و شب های آخر بود

که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!

فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...

یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود

در ازدحام کف زدن های هواداران

بازنده ای در انتظار سوت داور بود

در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگل ها

گربه میان دست های بچّه تنبل ها!

در سردخانه فارغ التحصیل می گشتند

اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل» ها

می خواستم با تو بگویم: دوستت دارم

امّا نمی فهمند اینها را مسلسل ها!

من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد

من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد

تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت

تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد!

عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود

نه! تحفه ی این ابر، باران اسیدی بود

دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!!

تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند

خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد

فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد

ما مرده ایم امّا دماغ زنده ها چاق است!

در روزنامه ها ستون ادّعا چاق است

از خون ما پر شد شکم هاشان... چه دردی داشت!

با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!!

شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم

که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است

دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند

در کشوری که گربه اش را موش ها خوردند...

   

|+| نوشته شده توسط فاطمه اختصاري در ۱۳۸۸/٥/٦ و ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ  نظرات ()